تبليغاتX
دلخوشکنک

دلخوشکنک

دلخوشکنک های کودکانه

بازیگران کره ای

دانلود سریال جدید و زیبای کره ایی با نام Boys Over Flowers

دانلود سریال زیبای کره ای به نام Boys Over Flowers 꽃보다 남자

بیوگرافی بازیگران کره ای بنام Yum Jung Ah -염정아

اسم: Yum Jung Ah -염정아

 شغل: بازیگر 
 تاریخ تولد: 28.7.1972
 محل تولد: Seoul, South Korea
 قد: 1m71
 وزن: 49kg

بازیگری در سریالهای تلویزیونی

Working Mom At home Mom SBS 2008

Say You Love Me MBC, 2004

Sweetheart SBS, 2003
Pure Heart KBS, 2001
Emperor Wang Gun KBS, 2000
Crystal SBS, 1999
Model SBS, 1997
Scent of an Apple MBC, 1996
Good Man and Woman KBS, 1995
창공 / The Blue Sky KBS, 1995
금요일의 여인 / Friday's Woman KBS, 1993
인간의 땅 / Land of People KBS
야망 / Ambition MBC
Il-Ji-Mae MBC, 1993
Our Heaven MBC, 1993

بازیگری در فیلم

Sad Movie 2005
Lovely Rival 2005
Three Extremes - Cut 2005
The Big Swindle 2004
Reconstruction of a Crime
A Tale of Two Sisters 2003
H 2002
Tell me Something 1999
The Terrorist 1995
Jazz Bar Hiroshima
 

وبسایتهای رسمی بازیگر کره ای 

 

بیوگرافی بازیگر کره ای بنام Yoon Son Ha - 윤손하 

بیوگرافی بازیگر کره ایی بنام Yoon Son Ha - 윤손하

اسم: Yoon Son Ha - 윤손하

 شغل: بازیگر . خواننده 
 تاریخ تولد: 6.10.1976
 محل تولد: Seoul, South Korea
 قد: 1m62
 وزن: 46kg

لیست فیلم و سریالهایی که بازی کرده

Lovers
Busu no Hitomi ni Koishiteru ep01 Fuji TV, 2006
Ashita tenki ni naare
Good Luck
Nikoniko Nikki NHK, 2003
Night Hospital
Mouichido kisu
Fighting Girl
Did We Really Love
Papa 

 

بیوگرافی بازیگر کره ای بنام Goo Hye Sun 구혜선 구혜선 / Koo Hye Sun /Gu Hye Seon

بیوگرافی بازیگر کره ای بنام Goo Hye Sun 구혜선

اسم: 구혜선 / Koo Hye Sun /Gu Hye Seon

 شغل: بازیگری
 تاریخ تولد: 1984-Nov-09
 محل تولد: Seoul, South Korea
 قد: 163cm
 وزن: 42kg
 گروه خونی: A

بازیگری در سریالهای تلویزیونی

Boys over flowers KBS 2008-2009

Strongest Chil woo KBS 2008

The King and I SBS, 2007
Pure 19 KBS1, 2006
Inkigayo (SBS, 2006-2007) Co-MC
Ballad Of Suh Dong SBS, 2005

Nonstop 5 MBC,2005

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 20:37  توسط مینا  | 

سریال متشکرم

 

متشکرم - http://jumong-20.blogfa.com

 

 

سلام بر همه امروز گفتم بهتره یه تغییراتی توی مطالب بدم و از بازیگران کشور های مختلف

 

عکس بزارم چون از کره ای ها خیلی خوشم میومد فکر کردم بهتره یه چند تا عکس از سریالی که

 

 خودم خیلی دوستش دارم بزارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 20:19  توسط مینا  | 

 

وقتي كوچك بودم ميگفتم :

 

 خدايا مي گويند تو كودكان را دوست داري

 

 پس خدا كند كه پدرم آن اسباب بازي را برايم بخرد.

 

وقتي جواني عاشق بودم ميگفتم :

 

خدايا مي گويند تو عاشقان را دوست داري پس مرا به عشقم برسان.

 

وقتي جواني شكست خورده شدم

 

 ديگر ندانستم با چه رويي به درگاه خدا بروم ودعا كنم .

 

 به هر كجا كه رفتم دست رد به سينه ي من زدند.

 

نمي دانم كجا بروم به كدام گوشه اي از اين كره ي خاكي

 

 در اين دنيا هركس كه عاشق است مجرم است

 

 پس من هم مجرمي بزرگ با قلبي شكسته وتنها هستم .

 

ولي اين بار هم دلم را به دريا ميزنم

 

 وبه درگاه خدا ميروم وميگويم

 

 اين دل شكسته ي مرا براي آخرين بار بپذير

 

 یک كلمه جان مرابگير . . . . . . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 19:59  توسط مینا  | 

کاغذی برای نوشتن

آهای تو که داری نوشته هامو می خونی      من یه غریبم

برا آشنایی کافیه...

من شاعر نیستم...

نویسنده هم نیستم...

یعنی نویسنده هستم اما نیستم...

من نویسنده هستم و هیچ نیستم...

به من گفتند دنیا دو روز است اما...

خودشان روز اول رفتند...

به من گفتند گریه نکن...

حیف است چشمهایت...

اما چشم هاشان خشکیده از گریه...

من با قلم و نوشتن گریه می کنم...

همینطوری هم گریه می کنم...

از خدا هیچ نمی خواهم...

اما قانع نیستم...

امیدوار نیستم...

دیوانه هستم...

دیوانه ی شعرهای سهراب...

او رؤیا نبود...رؤیایی بود...در رؤیا بود...

من هدف ندارم...اما هدفدارم کرده اند...

مرگ...

هدف من اجباری است...

و جهنم جایی برای زندگی...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 19:52  توسط مینا  | 

دو خط موازی

 
پسركي دو خط موازي بر روي تخته سياهي كشيد.
خط اول به خط دوم گفت:ما ميتوانيم با هم زندگي خوبي داشته باشيم
.دومي قلبش تپيد و لرزان گفت:بهترين زندگي؟
 در همان زمان معلم فرياد زد دو خط موازي هيچ گاه بهم نمي رسند و
 بچه ها تكرار كردند...
  دو خط موازي هيچ گاه به هم نميرسد مگر اينكه يكي
از انها براي رسيدن به ديگري خود را بشكند!!!
 چرا تو غرورت را نمي شكني
ديگر در من غروري نمانده ...
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 19:49  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 19:54  توسط مینا  | 

شروعی دوباره

سلام به همگی  من

 

دوباره اومدم با مطالب

 

جدید چند وقتی میشه

 

 نیستم خوب فصل درس و

 

 امتحان و کنکور بود ولی

 

 خوب چه خوب چه بد

 

گذشت و الان وقت فراغت

 خیلی هاست 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 19:47  توسط مینا  | 

 

 متولد شدم در حالي كه نمي دانستم به كجا وارد شده ام

متولد شدم درحالي كه نمي دانستم براي زنده ماندن بايد نفس بكشم

متولد شدم در حالي كه با ضربه اي محكم فهميدم بايد از ته دل ضجه بكشم

و اينجا بود كه براي اولين بار فهميدم دنيايي كه به آن وارد شده ام جاي راحتي نيست

متولد شدم در حالي كه نمي دانستم آيا كسي از ورود من به اين جهان خاكي شاد شدهيا نه؟

متولد شدم در حالي كه خاطراتي مبهم از سرزميني بهشتي داشتم و كودكاني از جنس نور كه

 همبازيان من بودند

متولد شدم در حالي كه خود هيچ نقشي در آمدن به اين دنيا نداشتم

اما...تولد من هيچگاه به آن صبح زمستاني محدود نشد...

من بار ها و بارها متولد شده ام به گونه اي كه نمي توانم بگويم چند بار...

هر بار كه از سرزميني بهشتي مرا ميخوانند من دو باره متولد مي شوم

هر بار كه به قدر ذره اي بهشتي مي شوم دوباره متولد مي شوم

هر بار كه به قدر سر سوزني انسانيت را حس مي كنم دوباره متولد مي شوم

و تا زماني كه تولد پياپي من ادامه بيابد من هيچگاه معني مرگ را نخواهم فهميد.

آري تولد من حتي بعد مرگم نيز ادامه خواهد داشت
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 11:0  توسط مینا  | 

 

یا هو....

می نویسم  برای عشق....

می نویسم برای حرمت دوست داشتن...

می نویسم برای غربت...

می نویسم برای آرامش بغضی که تمام وجودم را در خود حل می کند.....

می نویسم برای تو که خود عشقی برای تو که پر از  بهانه های نابی برای دوست داشتن......

می نویسم برای تو که ایثار را شرمنده می کنی.....

می نویسم برای یکرنگی ات  و نجابت چشمانت  و نگاهت که محزون است .....

برای نگاهت می نویسم اما مگر نگاه تو را می توان نوشت؟؟؟

در بین واژه ها گم شده ام  برای از تو نوشتن باید بزرگ شد به اندازه ی قلب زمین .

نه...به اندازه ی ژرفای نگاهت....باید بزرگ شد....

 

من در بین کلمات گم شدم مثل تو که  در عشق گم شدی و نفهمیدی که  که سرت را کجا جا گذاشتی...

من کجا و تو کجا؟؟

چه قدر کلمات کوچکند ..چه قدر کلمات حقیرند

چرا کلمات عاشق نمی شوند؟!؟کلمات من می گریند تا نگاه تو را معنی کنند...

ببخش تقصیر خودشان نیست تو خیلی بزرگی و آن ها خیلی کوچک و آن ها را تاب بزرگ شدن نیست...

«گفت اگر دوستی از چه در این پوستی ؟

دوست که در پوست نیست!گفتمش ای دوست دوست...»

کاش میشد کلمات را پاره کرد تا تورا فریاد کنم ...

روح ملتهب مرا دریاب ...

می دانم که خوب می دانی یک روح در این پوست خاکی چه می کشد.....

کلماتم تمام شد و من حتی نتوانستم یک کلمه از تو بنویسم....

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 10:58  توسط مینا  | 

دوست كسي است كه من با او ميتوانم صميمي باشم و جلوي او با صداي بلند فكر كنم.

 

رفاقت به معني حضور در کنار فردي ديگر نيست بلکه به معني حضور در درون اوست




قبل از اینکه اخم کنی، کاملا مطمئن شو که هیچ سوژه ای برای لبخند زدن وجود ندارد


هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند

يگانه خواهي شد.... و دنيا را در آغوش خواهي گرفت تنها اگر موضوعات گذشته را فراموش کني و از نو شروع کني ! فرشته ي کوچک ... ميلاد دوباره ات مبارک

خوشبختي بر سه ستون استوار است: فراموش کردن گذشته، غنيمت شمردن حال و اميدوار بودن به آينده

خداوند اغلب اوقات به ديدن ما مي آيد ولي اکثر مواقع ما خانه نيستيم

براي آنكس كه تو را در آئينه مي بيند جوابي مناسبي داشته باش

برگ در هنگام زوال مي افتدميوه در هنگام کمال مي افتدبنگر که چگونه مي افتي چون برگي زردو يا سيبي سرخ

آنچه که هستي هديه خداوند به توست و آنچه که مي شوي ، هديه تو به خداوند. پس بي نظير باش..
کسي که در زندگي چرايي داشته باشد با هر چگونه اي خواهد ساخت
به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته

باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است



عشق، افسر زندگي و سعادت جاوداني است.
مايوس نباش زيرا ممکن است آخرين کليدي که در جيب داري،در را باز کند.
چيزي را که مي خواهيد با تهديد به دست بياوريد با تبسم زودتر به آن ميرسيد.

به هر کاري که اراده کنيم،توانا هستيم،اگرآنگونه که سزاوار است،پيگير آن باشيم

سلام تنها هديه اي است که هزينه نداره

در هر ملت چراغي است كه به عموم افراد نور مي دهد و آن معلم است
از دست دادن اميدي پوچ و آرزويي محال خود موفقيت و پيشرفت بزرگي است


گاه يك لبخند، يك جمله كوتاه، يك خط و يا يك نگاه مي تواند بهترين هديه باشد

سرنوشت سه دفعه بهت دروغ ميگه؟ اولين بار وقتي به دنيات مياره دومين بار وقتي عاشقت ميكنه سومين بار هم زندگي رو ازت ميگيره تا بفهمي همش خواب بود و بس

آدم‌ها مثل يه كتاب ميمونن كه تا وقتي تموم نشدن، براي ديگران با ارزش هستند، پس مواظب باش كه خودت رو تند تند براي ديگران ورق

عشق مانند جنگ است......آسان شروع مي شود.......سخت پايان مي يابد.........و فراموش کردنش محال است.

فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايي نهاد که گرم کند ولي نسوزاند

هیچ گاه چشمانت را برای کسی که مفهموم نگاهت را نمی فهمد گریان نکن

هميشه سقوط آدم از وقتي شروع مي شود که فکر مي کند دارد پرواز مي کند

چرا ما تنها زماني به خدا رو مي كنيم كه بخواهيم از غير ممكن ،ممكن بسازيم؟

زیبایی زندگی در آنچه بدست آوردیم نیست...زیبایی زندگی به راهیست که رفته ایم. 2- ما در هیچ سرزمینی زندگی نمی کنیم، ما حتی بر کرۀ زمین هم زندگی نمی کنیم، منزل حقیقی ما قلب کسانی است که دوستشان داریم



ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند


دوست كسي است كه من با او ميتوانم صميمي باشم و جلوي او با صداي بلند فكر كنم. امرسون

تقدير چيزي جز علل دانسته نشده نيست

عشق رو ميشه تو دستاي خسته پدر ديد .... و توي نگاه نگران مادر ... نه تو دستاي منتظر يه غريبه



هميشه وقتي داري گريه ميکني اوني که آرومت ميکنه دوستت داره ولي اوني که بات گريه ميکنه عاشقته


هرگاه احساس كردي كه گناه كسي آنقدر بزرگ است كه نمي تواني او را ببخشي بدان كه اشكال در كوچكي قلب توست نه در بزرگي گناه
مانند پرنده اي باش که روي شاخه سست وضعيف لحظه اي مي نشيند
و آواز مي خواند
و احساس سرما مي کند شاخه مي لرزد
به آواز خواندن خود ادامه مي دهد ولي با اين حال
زيرا مطمئن است
که بال و پر دارد

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 10:55  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 14:16  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 14:9  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 14:4  توسط مینا  | 

 

 

بچه بودم فکر میکردم خدا هم شکل ماست / مثل من

 و تو ,ما,همه,او نیز موجودی دوپاست

 

در خیال کوچک خود فکر میکردم خدا / پیرمردی مهربان است و به دستش یک عصاست

 

یک کت و شلوار می پوشد به رنگ قهوه ای / حال و روز جیب هایش هم ,همیشه رو به راست

 

مثل آقا جان به چشمش عینکی دارد بزرگ / با کلاه و ساعتی کهنه که زنجیرش طلاست

 

فکر می کردم که پیپش را مرتب می کشد / سرفه های او دلیل رعد و برق ابرهاست

 

گاه گاهی نسخه می پیچد,طبابت می کند / مادرم می گفت او هر دردمندی را دواست

 

فکر می کردم که شب ها روی یک تخت بزرگ / مثل ادم ها و من,در خواب های خوش رهاست

 

چند سالی که گذشت از عمر من فهمیده ام / او حسابش از تمام عالم و آدم جداست

 

مهربان تر از پدر,مادر,شما,آقا بزرگ / او شبیه هیچ فردی نیست,نه,چون او خداست .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 18:51  توسط مینا  | 

به نام خالق هستي بخش

 

 

نامه ایی به خدا

 

یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند، رسیدگی می‌کرد، متوجه نامه‌ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌ای به خدا.

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اینطور نوشته شده بود:


 

یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند، رسیدگی می‌کرد، متوجه نامه‌ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌ای به خدا.

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اینطور نوشته شده بود:

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی‌ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود، دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ‌کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی، به من کمک کن.

کارمند اداره پست خیلی تحت‌تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه

آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد که آن‌را برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند، خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا اینکه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود؛ نامه ای به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم. چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با آن‌ها بگذرانم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی، البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آنرا برداشته‌اند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 13:20  توسط مینا  | 

سلام به همه کسایی که به من لطف داشتن و بهم سر زدن شرمنده که این مدت اپ نکردم خدا قسمت کرد و امام حسین طلبید رفتیم کربلا به یاد همه بودم برای همه دعا کردم بهم سر بزنید نظر یادتون نره برای بهتر شدن وبلاگم کمکم کنید پیشنهادی چیزی دارین بدین یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 13:18  توسط مینا  | 

 

به سلامتي گاو

                         چونکه نگفت من گفت ما !

                           به سلامتي کرم خاکي

           نه به خاطر کرمش به خاطرخاکي بودنش !

                               به سلامتي ديوار

              که هرمرد و نامردي بهش تکيه ميکنه !

                            به سلامتي مورچه

                که تا حالا هيچکي اشکشو نديده !

                           به سلامتي شلغم

               نه به خاطر شلش به خاطر غمش !

 

                    به سلامتي هرچي نامرده

         که اگه نامرد نباشه مردا شناخته نميشن !

                           به سلامتي کلاغ

          نه به خاطر سياهيش به خاطر يه رنگيش

 

كوچولو، بزرگترين سايت عاشقانه و تفريحي ايران <WwW.KoCHoLo.IR>

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 13:7  توسط مینا  | 

 خدا یا شکرت که بهم عمر دادیی که این ماه رمضانت رو هم ببینم  پس بهم تو فیق بده که از این ماه عزیز بهره کامل ببرم  و تا اخرش باشم     یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 12:8  توسط مینا  | 

ماه نور ماه رمضان مبارک

به سفره افطار خیره شده ام به کاسه ی شله زرد که با دارچین روی آن نوشته اند یا علی.به بشقاب رنگینک ونان وپنیر وسبزی وقدحی پر از آش رشته که با کشک وزعفران تفت داده شده تزیین شده وبه استکان چای

 

خدایا این همه نعمت را چگونه شکر گزارم؟من در هر برگ این سبزی ها در میان شاهی وتره واین تربچه ها دستان پر مهری را میبینم که عاشقانه بوته ها را پاییده اند.به نور آفتاب ،آب،خاک،وهوایی که ذره ذره به خورد این سبزی ها رفته فکر میکنم که قرار است سهم من باشند وبه آخرین شبی که سبزی ها مهمان ان باغچه بودند،شاید در خانه ای قدیمی با تیرهایی در سقف و ایوانی که مهتاب وبوی عطر خوش سبزی ها را با هم پیشکش آن آدم های زحمتکش کرد تا خستگی روز از تن شان به در رود.

توبگوچند ذره نوروعاطفه در این برگ ریحان پنهان است؟دانه های برنج این شله زرد وامدار مهر چند زن و کدام شالیزار است؟فکرش را بکن آفتاب وآب وخاک سیصد سال پیش در دانه های خوش طعم وبوی دارچین صبر کرده تا امروز گوشه ای از سلولهای تن مرا بسازد.

عرق چند گل سرخ گلاب شد تا قطره هایی از آن این شله زرد را معطر کند؟روی بادام های کدام درخت نام من نوشته شده بود؟

من خوشه های زرد گندم را در این قرص نان به وضوح میبینم روزی در آن مزرعه در باد میرقصیدند وموج دستان دخترکان زیبای روستایی که در میان آن گندم زار بازی میکردند را حس میکنم.

به بشقاب رنگینک  و خرما نگاه میکنم که شیره ی خاک خطه ی گرم جنوب را با صبر دستان آن مرد آفتاب سوخته در خود جای داده است تا کامم را شیرین کند وبه نخل مقاوم این اولین درختی که در کودکی شناختمش فکرمیکنم وبه بوته های چای ودشت های باران خورده ای که دانه های بنشن این  آش را در خود پرورانده اند.کاش میدانستم این چند دانه نمک سفید از کدام دریا ،کدام کوه به این سفره رسید.بگوموج صدای کدام شبان آن گاو را به علفزار هی کرد تا پر شیر شود واین تکه پنیر قسمت من باشد؟ یا علی تو به خدای روزی دهنده بگو که بیش از این چشمم را بینا و زبانم را شکر گزار کند.

حلول ماه مبارک رمضان بر همگان مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:9  توسط مینا  | 

 

 

خانم ها 

سئوال : برخي خانم ها مثل چي هستند ؟

خانم ها مثل راديو هستند.

هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگويي نمي شنوند.

 

 

خانم ها مثل شبكه اينترنت هستند؟

از هر موضوعي يك فايل اطلاعاتي دارند.

 

خانم هامثل چسب دوقلو هستند؟

اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد, ديگر بايد سيم را بريد.

 

خانم ها مثل موتور گازي هستند؟

پر سر و صدا , كم سرعت , كم طاقت.

 

خانم ها مثل رعد و برق هستند؟

اول برق چشمهاشون مي رسه , بعد رعد صداشون.

 

خانم ها مثل ليمو شيرين هستند؟

اول شيرين و بعد تلخ مي شوند.

 

خانم ها مثل موبايل هستند؟

هر وقت كاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند.

 

خانم ها مثل گچ هستند؟

اگر چند دقيقه مدارا كنيد آنچنان سخت مي شوند كه هيچ شكلي نمي گيرند.

 

 خانم ها مثل كنتور برق هستند؟

هر از چند سالي يكبار سن آنها صفر مي شود.

 

خانم مثل فلزياب هستند؟

هرگاه از نزديكي طلافروشي رد مي شوند عكس العمل نشان مي دهند.

 

                                                            اقایان 

مرد ها مثل چي هستند ؟

مردها مثل « مخلوط كن » هستند.

در هر خانه يكي از آنها هست ولي نميدانيد به چه درد ميخورد


 

مردها مثل « آگهي بازرگاني » هستند؟

حتي يك كلمه از چيزهائي را كه ميگويند نميتوان باور كرد.

 

مردها مثل « كامپيوتر » هستند؟

كاربري شان سخت است و هرگز حافظه اي قوي ندارند.

 

مردها مثل « سيمان » هستند؟

وقتي جائي پهنشان ميكني بايد با كلنگ آنها را از جا بكني.

 

مردها مثل « طالع بيني مجلات » هستند؟

هميشه به شما ميگويند كه چه بكنيد و معمولاً اشتباه مي گويند.

 

مردها مثل « جاي پارك » هستند؟

خوب هايشان قبلا" اشغال شده و آنهائي كه باقي مانده اند يا كوچك هستند يا جلوي درب منزل مردم.

 

مردها مثل « پاپ كورن » ( ذرت بو داده ) هستند؟

بامزه هستند ولي جاي غذا را نمي گيرند .

 

مردها مثل « باران بهاري » هستند؟

هيچوقت نميدانيد كي مي آيند ، چقدر ادامه دارد و كي قطع ميشود.

 

مردها مثل « پيكان دست دوم » هستند؟

ارزان هستند و غير قابل اطمينان .

 

مردها مثل « موز » هستند؟


هرچه پيرتر ميشوند وارفته تر ميشوند.

 

مردها مثل « نوزاد » هستند؟

در اولين نگاه شيرين و با مزه هستند اما خيلي زود از تميز كردن و مراقبت از آنها خسته مي شويد

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 16:12  توسط مینا  |